شاخه شاخه بالا می روند

آیه های سنگی

و پلاسیده می شوند

ذره های این سادگی کفر آلود.

شاید فراموشی

تنها دویدن

آنسوی پرچین خاطره ها باشد.

شاید تن دادن فریاد به سکوت باشد

و یا کپک زدن در بی قیدی ماندن.

مست راه می شود

کورمال کورمال

سایه سنگینم.

مرا بر پندارم به دار می اویزند

و گفتارم را با کرداری سرخ

آشتی می دهند

این سوارکان چوبی.

من همین فردا

شمارا به اندیشه های نگفته

و حرفهای بالغ باکره مانده تان

محکوم می کنم...