My story teller

قسمت نشد امشب
با خودم همراه شوم
و با مهتاب تبانی کنم
مرده ریگ آخرین مستیم
در فراسوی خوابی گیج
شناور مانده است
غم کپک زده ای
هرروز مغزم را گاز می گیرد
و وهمش را برای همیشه
خالکوبی می کند
با فرتوری اساطیری
آری.. براین داستان خاکستری
باید تا نهایت پاییز گریست
تا هرگاه نفسهایمان بوی کافور بگیرد
یافتن پنجره ای پر از هوای ندامت
مشکل نباشد
ساعات بوی نا گرفته عمرم را
تنها طعم جنون بغضهای روزانه
رنگ می زنند
شاید قصه گوی من
دیگر در آفتاب نفس نمی کشد.....

/ 1 نظر / 41 بازدید
farnaz

ziba