Paper boat

من خانه باران و ابر را خواب دیده ام

اینجا شهر است یا بیابان دلتنگی ها؟

زانو میزند در برابر تمام بی قراریهایم روزگار

از دیروز تا امروز

جاده ها چقدر طولانی تر شده اند

دارم از صدا می افتم

باد می آید

هار می شوم

خیال کن

پرم از پرواز

از نفس

و از عطش.....

اما بر سرم از آسمان ستاره نمی بارد

از این دیار می روم

غریب وار می روم

آن دورها را که می بینم

شاید کوهی باشد که سبز بماند

و من دوست دارم

قایق کاغذیم را

بی هیچ نشانی

برای فردا بفرستم

بر شط آبی آرزوها......

 

/ 1 نظر / 24 بازدید
sima

[گل]ziba